پدرم
آن بزرگوار
که پیش هر دو الهه
آبرو داشت.
می گفت:
"دست هایی به دلیوزه گی
آسمان بلند اند
ندیده ام مقسم باشند.
شکست می پذیرند
اما نان
مهر خداوند خاک را
برابر نه."
حال
زنجیر ها
برای تکه ای نان
تا به یکی پشت کنی آخر
زمین یا آسمان.
آذر هشتادوهشت
نوشته ها و اشعار صبح باران
پدرم
آن بزرگوار
که پیش هر دو الهه
آبرو داشت.
می گفت:
"دست هایی به دلیوزه گی
آسمان بلند اند
ندیده ام مقسم باشند.
شکست می پذیرند
اما نان
مهر خداوند خاک را
برابر نه."
حال
زنجیر ها
برای تکه ای نان
تا به یکی پشت کنی آخر
زمین یا آسمان.
آذر هشتادوهشت
انیشتن نمی خواهد
خیلی ساده
نه شق القمر است
نه معادله لاینحل دیفرانسیل
نه نسبیت خاص و جاذبه منفی.
من و
بارکش های میدان توپخانه هم
این روزها می دانیم که
ارتباط/ اندیشه دو صیغه دارد
آرمانی
حسی و خاکی.
با بورسیه و سهمیه و دکتر دکتر گفتن هم
نمی شود جانشین یکدیگر کرد.
آذر هشتادوهشت
صدای شادی و پایکوبی اهورا
از آتش پرسپولیس.
استجابت نفرین دستهایی
پیمان اخوا بستند.
الهه گان به آیین عبرت
در صف سربازان اسکندر.
فشار چند صد ساله طبقات
از پایین به بالا
آزاد می شود.
بردگان شادمان
از زیر سنگینی تخت سلطان دروغ
می گریزند.
...
و امروز
به تلصم خدایان
ویرانه ای پا برجا.
با اولین روشنایی
کوس فریب نابرادرانه
تا شامگاه
جار می زند.
آِیا شکوه تاریخ است؟!
نقوش خوش تراش اش
آرزوها و آلام یک ملت
زندانی صلبیت سنگ.
پیمان نامه سر سلسله
"الهه برادری"
تا ابد
مدیون نامه قوم آریایی.
ویرایش آذر هشتادوهشت
عاشق که می شوی
در صف نامه نویسان باد
بی عار
در صف اول.
قاصدک ها
سوار بر اسبان باد
شرحه شرحه احساس را
تا دور دشت ها می تازانند.
بی فهم درد ریش ریش روح.
مهر هشتادویک
نمی گویم زندگی
جهان شعر است.
جهان بی وزن
ناهنجار.
آذر هشتادوهشت
پرنده می خواند
پژواک کوه و جنگل:
"کاء کاء
کاء کاءانسان مرد"
مراسم تدفین ساده
و پرنده سوگنامه می خواند:
"کاء کاء
کاء کاءانسان مرد"
"میانه زمین و آسمان
قرار نتوانست"
"کاء کاء
کاء کاءانسان مرد"
"میانه تعصب و خواهش"
"کاء کاء
کاء کاءانسان مرد"
جهان
دوباره سبز
نیشتری باید
بارانی نیست.
مثل اناری ترد می مانی
رفیق!
چه می شد
یکی پیدا
در این گرانی.
ما هم طعم انار
در شعرت
می چشیدیم.
صبح باران
آذر هشتاد وهشت
(برداشتي از سبك ونگوک بدون بوم رنگ)
محبوب
آفتاب و مهتاب
ندیده.
او کور مادر زاد.
روزها با بوم و رنگ
روانه صحرا.
دامن بلند اش
میان خوشه های گندم
کش می خورد.
آسمان نقاشی ها آبی.
مزارع گندم
طلایی.
همه چیز
آنچنان که هست.
خورشید
با لکه ای زرد
وسط آسمان.
ماه و مهتاب
نقره ای.
وقتی عشق
در چشمان علیل اش
بیداد می کند
نقاشی ها زیباتر.
روزهای بی حوصلگی
رنگ ها کم رنگ
محبوب من
...
صبح باران
چهارم آذر هشتاد هشت
چه می شد
این دفتر شعر
مثل سابق
زمین معرکه بود.
شمس مربی خوبی ست.
رسول یونان یک ریز
گل می پراکند.
عباس صفاری
به رسم پیش کسوتی اخوان
از آن سوی زمین
دفاع می کرد.
ما هم
بی سر و صدا
با اهل و خانواده
می رفتیم ورزشگاه.
ماشینهای چندین میلیونی و
جنگ و دعواها
سر پول نفت
می رفتند دنبال کارشان.
نیازی به بلیط شمس العماره و
شب خوابیدن زیر پل نبود.
صبح باران
آخر آبان هشتادو هشت
دست شب بود
چه ها که نمی کرد.
بر دامن ماه
پولک می دوخت
بچه ها
از شب نترسند.
دفترچه قسط ماهیانه
همان که
پارکینسون گرفته ای
از دست اش.
به ماه می سپرد
هر سحر
در شراب حافظ
خیس خورد.
روزها
ریاست هر صندوق
از آن مولانا.
مشتریان
بدون ضامن
بی خیال
به سمائی جاودانه
به رقص اند.
اعداد و صفرها
با ستاره های شب
مخلوط می زد
جای شاد باش
در هوا می ترکاند.
دست شب بود
چه ها که نمی کرد.
آبان هشتادوهشت
تنها روسپی های ایرانی
برای حزم ماجرا
نیاز به داستان ندارند
بوی تعفن می دهی
ماشه کلاش
یا پستان مو بلوند اروپایی؟
تو غرش گلوله را
وقتی در هوا می پیچد
به تن خلق های قهرمان ات
می نشیند
تاکنون شنیده ای؟
گوشت پریشان
مثل پنبه در هوا
من شنیده ام
ضجه های نیمه شبان شان
در پژواک های سه تار غریب
هنگامی مست درد اند
دیوانه می شوند
با بریدن گل انار
خاطره سر بریده برادر
آبان هشتادوهشت
بازی بی رحمانه ای ست
اما تلاطم آب
در دل هیچکس
راه نمی اندازد.
دوره آزادی
دوره انحراف
دوره استبداد
دوره انحطاط
می شود کارهایی کرد
خیلی وقت است
همه چیز مشابه دارد.
در قیمت و بسته بندی مناسب
جواب می دهد.
برای آزادی و انحراف
هر کدام چهار سال.
آزاد مرد هم
می تواند روبروی مجلس خود
به ایستد.
قیمت خوبی ست
سهم آن دو تای آخر
هشت ساله.
انرژی اتمی
به جای جنگ.
برای انحطاط
تا دل ات بخواهد
باخته میدان داریم.
آبان هشتادوهشت